مردان مریخی زنان ونوسی

حرف های یه دختر تو این شهر

می خوام بنویسم اما چون حوصله ی خوندنه نظراتتونو ندارم بلوکش می کنم.

خسته شدم واقعا خسته ام. نگرانه آینده ام هستم.نمی دونم چی پیش میاد. از اینکه دیگرانو ببینم که چشم تو زندگیم دارن و من هیچ کاری نمی تونم بکنم خسته ام. دلم می خواد برم یه جایی یه مدتی فکر کنم. اما نمی دونم به چی؟ اصلا نمی دونم چی می خوام. از این همه هیجان خسته ام از اینکه همیشه خودمو خندون نشون بدم خسته ام از اینکه کسی نیست تا واقعا بتونم حرفامو بهش بزنم خسته ام از اینکه آدمای خوشحالو دورو برم می بینم و می گم خوش به حالشون مثل من الکی نمی خندن خسته ام.از اینکه همه منو سنگ صبورشون می دونن خسته ام از اینکه همه می خوان من ماله اونا باشم حتی مامان بابام خسته ام.

خسته ام از این همه دروغ. از اعتماد. وجدانم راحته که به کسی بدی نکردم. می دونم کسی و اذیت نکردم .اگرم کسی ازم ناراحته به خاطر اینه که همون کاری که با من کرده من بعدا باهاش کردم.

از اینکه مثل بقیه دخترا پارچه ور مالیده نیستم تا دهن بقیه رو سرویس کنم خسته ام.

دلم آرامش می خواد. دلم اعتماد می خواد. دلم باور از ته دل می خواد. دلم خنده ی واقعی می خواد. می دونم کسی غیر خودم نمی تونه کمکم کنه حتی دکتر مشاورم با اون همه پولی که میگیره. می دونم فقط خودمم. ولی واقعا یه تکیه گاه می خوام یه تکیه گاه محکم که پشتمو بکنم بهش که مطمئن باشم همونجا می ایسته و منو نگه می داره.

کاش اینقدر غد نبودمو وقتی دلم واسه یکی لرزید می تونستم بهش بگم. کاش می تونستم بهش بفهمونم رفتنش اذییتم می کنه. کاش نمی زایشتم تا زمان مرهم دردم باشه. چرا اینقدر من دیوونم.

با اینکه خیلی ادعام می شه ولی بازم دلم میلرزه یه وقتایی. جلوی خودمو نمی تونم بگیرم یه وقتایی. خودمو رها می کنم. دارم دیوونه می شم از این همه حماقت.

دلم تنگ شده واسش. وقتی از خواب بیدار می شم همش تو فکرمه. هر دفعه مبایلمو نگاه می کنم دلم می خواد بهش زنگ بزنم. من چم شده؟ چرا باز دیوونه شدم. خدایا می دونم فقط تو می تونی کمکم کنی. پس دستامو بگیر نمیبینی همش درازه سمتت. نمیبینی داره زار می زنه چشمام. نمی بینی ................

کمکم کن.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 اردیبهشت1390ساعت 20:26  توسط shadi 

تغییر یا عادت؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 دی1389ساعت 13:47  توسط shadi  | 

آنچه یک زن می خواهد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

بدون اینکه غر بزنيد تا اخرش بخونید شايد شما مردها یه روزی

 انصاف بخرج بدید و به زن ها این حق انتخاب را که چه می خواهند را بدید...

روزی روزگاری پادشاه جوانی به نام آرتور بود که پادشاه سرزمین همسایه اش

 او را دستگیر و زندانی کرد. پادشاه می توانست آرتور را بکشت

 اما تحت تاثیر جوانی آرتور و افکار و عقایدش قرار گرفت. از این رو،

 پادشاه برای آزادی وی شرطی گذاشت که می بایست به سؤال بسیار مشکلی پاسخ دهد.

 آرتور یک سال زمان داشت تا جواب آن سوال را بیابد،

 و اگر پس از یکسال موفق به یافتن پاسخ نمی شد، کشته می شد.

 سؤال این بود: زنان واقعاً چه چیزی میخواهند؟

این سؤالی حتی اکثر مردم اندیشمند و باهوش را نیز سرگشته و حیران می نمود

 و به نظر می آمد برای آرتور جوان یک پرسش غیرقابل حل باشد.

 اما از آنجایی که پذیرش این شرط بهتر از مردن بود،

وی پیشنهاد پادشاه را برای یافتن جواب سؤال در مدت یک سال پذیرفت


آرتور به سرزمین پادشاهی اش بازگشت و از همه شروع به نظرخواهی کرد:

 از شاهزاده ها گرفته تا کشیش ها، از مردان خردمند، و حتی از دلقک های دربار...

 او با همه صحبت کرد، اما هیچ کسی نتوانست پاسخ رضایت بخشی برای این سؤال پیدا کند.

 بسیاری از مردم از وی خواستند تا با جادوگر پیری که به نظر می آمد تنها کسی باشد

 که جواب این سؤال را بداند، مشورت کند. البته احتمال می رفت دستمزد وی بسیار بالا باشد

چرا که وی به اخذ حق الزحمه های هنگفت در سراسر آن سرزمین معروف بود.

وقتی که آخرین روز سال فرا رسید، آرتور فکر کرد که چاره ای به جز مشورت با پیرزن جادوگر ندارد.

پیرزن جادوگر موافقت کرد تا جواب سؤال را بدهد،

 اما قبل از آن از آرتور خواست تا با دستمزدش موافقت کند

پیر زن جادوگر می خواست که با لُرد لنسلوت، نزدیکترین دوست آرتور

 و نجیب زاده ترین دلاور و سلحشور آن سرزمین ازدواج کند!

آرتور از شنیدن این درخواست بسیار وحشت زده شد.

پیر زن جادوگر ؛ گوژپشت، وحشتناک و زشت بود و فقط یک دندان داشت،

 بوی گنداب میداد، صدایش ترسناک و زشت و خیلی چیزهای وحشتناک

 و غیرقابل تحمل دیگر در او یافت میشد. آرتورهرگز در سراسر زندگی اش

 با چنین موجود نفرت انگیزی روبرو نشده بود، از اینرو نپذیرفت

تا دوستش را برای ازدواج با پیرزن جادوگر تحت فشار گذاشته

 و اورا مجبور کند چنین هزینه وحشتناکی را تقبل کند. اما دوستش لنسلوت،

 از این پیشنهاد باخبر شد و با آرتور صحبت کرد.

 او گفت که هیچ از خودگذشتگی ای قابل مقایسه با نجات جان آرتور نیست.

 از این رو مراسم ازدواج آنان اعلان شد و پیرزن جادوگر پاسخ سوال را داد.

 سؤال آرتور این بود: زنان واقعاً چه چیزی می خواهند؟

پاسخ پیرزن جادوگر این بود: " آنها می خواهند تا خود مسئول انتخاب نوع زندگی خودشان باشند
"

همه مردم آن سرزمین فهمیدند که پاسخ پیرزن جادوگر یک حقیقت واقعی را فاش کرده است

 و جان آرتور به وی بخشیده خواهد شد، و همینطور هم شد. پادشاه همسایه،

 آزادی آرتور را به وی هدیه کرد و لنسلوت و پیرزن جادوگر یک جشن باشکوه ازدواج را برگزار کردند

ماه عسل نزدیک میشد و لنسلوت خودش را برای یک تجربه وحشتناک آماده می کرد،

 در روز موعود با دلواپسی فراوان وارد حجله شد. اما، چه چهره ای منتظر او بود

 زیباترین زنی که به عمر خود دیده بود بر روی تخت منتظرش بود.

 لنسلوت شگفت زده شد و پرسید چه اتفاقی افتاده است؟

زن زیبا جواب داد: از آنجایی که لرد جوان با وی به عنوان پیرزن جادوگری  با مهربانی رفتار کرده بود،

 از این به بعد نیمی از شبانه روز می تواند خودش را زیبا کند و نیمی دیگر همان زن وحشتناک

 و علیل باشد. سپس پیرزن جادوگر از وی پرسید: " کدامیک را ترجیح می دهد.

 زیبا در طی روز و زشت در طی شب، یا برعکس آن...؟"

لنسلوت در مخمصه ای که گیر افتاده بود تعمقی کرد.

 اگر زیبایی وی را در طی روز خواستار میشد آنوقت می توانست به دوستانش و دیگران،

 همسر زیبایش را نشان دهد، اما در خلوت شب در قصرش همان جادوگر پیر را داشته باشد!

یا آنکه در طی روز این جادوگر مخوف و زشت را تحمل کند ولی در شب،

 زنی زیبا داشته باشد که لحظات فوق العاده و لذت بخشی رابا وی بگذراند...

اگر شما یک مرد باشید و این مطلب را بخوانید کدامیک را انتخاب می کنید...

 انتخاب شما کدامیک خواهد بود؟

اگر شما یک زن باشید که این داستان را می خواند، انتظار دارید مرد شما چه انتخابی داشته باشد؟

 انتخاب خودتان را قبل از آنکه بقیه داستان را بخوانید بنویسید.

 آنچه لنسلوت انتخاب کرد این بود

لنسلوت نجیب زاده و شریف، می دانست که جادوگر قبلاً چه پاسخی به سؤال آرتور داده بود؛

  از این رو جواب داد که این حق انتخاب را به خود او می دهد تا خودش در این مورد تصمیم بگیرد.

 با شنیدن این پاسخ، پیرزن جادوگر اعلام کرد که برای همیشه و در همه اوقات زیبا خواهد ماند

 چرا که لنسلوت به این مسئله که آن زن بتواند خود مسئول انتخاب نوع زندگی خودش باشد...

احترام گذاشته بود.
اکنون فکر می کنید که نکته اخلاقی این داستان چه بوده است؟..

تا نظر شما چه باشد..

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 آبان1389ساعت 1:39  توسط shadi  | 

یه وب ساز کاملا حرفه ای

یه چیز جالب کشف کردم. همتون این سایتو ببینین.

 

خیلی با حاله من خیلی راحت تونستم بدونه برنامه نویسی و کد نویسی یه سایت کاملا حرفه ای بسازم.

مطمئنم همتون دوست دارین یه سایت از خودتون داشته باشید که کاملا طراحی خودتون باشه.

دوره ی آموزشی هم واستون میزارن. خیلی هم خوب راهنماییتون می کنند.خودشونم سایت طراحی

می کنند ولی خودتون ازش استفاده کنید سایت بسازید با حال تره چون می دونم همتون حسابی

خوش سلیقه هستین.

بازم میگم خیلییییییییییییییییییییییی با حاله من تا حالا همچین چیزی ندیده بودم.

کاملا online!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! سرور آمریکایی داره host از کمپانیه one & one که توایران برای اولین باره یه

شرکت میتونه ازش استفاده کنه.

هر لحظه که تغییر تو سایتتون ایجاد می کنید همون لحظه سایتتون عوض می شه من که کلی ذوق زده هستم.

آخه هیچ وقت فکرشم نمیکردم بتونم خودم به راحتی یه سایت طراحی کنم.

شاید آدرسه سایتمو یه روزی گذاشتم اینجا.

چون همتونو دوست دارم بهتون پیشنهاد می کنم. حتما ببینیدش

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 شهریور1389ساعت 14:1  توسط shadi  | 

یک جنگ پایاپای!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

سلام دوست جونای خوبم سال نو رو تبریک میگم به همتون .

چند وقت پیش یه مطلبی رو خوندم راجع به یه آقا که از طرف مردها یه سری قوانین واسه خانوما گذاشته شاید یه سری از شما اونو خونده باشین ولی من تو این پستم می زارمش.

و از همه ی خانومها می خوام تا بهم کمک کنند تا بتونیم جواب این قانون رو با یه سری قانونی که خودمون می زاریم بدیم لطفا ونوسی ها نظر اشونو بدن و اگر چیزی به نظرشون میاد خصوصی واسم بفرستین.

از طرف یه مرد:

همیشه خانومها به امر شریف شرط و شروط گذاشتن مشغولند حالا وقتشه تا ما مردها هم یک سری شروط واسه خانومها بزاریم.

توجه کنید همه ی قانون ها شماره ی ۱ هستند.

۱-با شما خرید کردن ورزش نیست ما هم دوست نداریم فکر کنیم که هست!

۱-گریه کردن یعنی باج خواستن!

۱-هر چیزی که می خواهید درست بگید. بزارید درست روشنتون کنیم:

  • با گوشه زدن به جایی نمی رسین
  • با کنایه زدن به جایی نمی رسین
  • با حرفای مبهم به جایی نمی رسین
  • صاف و پوست کنده بگین چتونه!!

۱-هیچ اشکالی نداره اگر سوال های ما رو با"بله"و"خیر"جواب بدین خیلی خوشحال می شیم.

۱-بی زحمت فقط وقتی مشکلتون رو پیش ما بیارین که بخواهین ما حلش کنیم.ما فقط مشکل حل کردن بلدیم. اگر همدردی می خواهید برید پیش بقیه خانومها.

۱-اگر ۱۷ ماه متوالی سر درد دارید یه چیزیتون میشه خودتونو به دکتر نشون بدین.

چیزایی که ۶ ماه پیش گفتیم رو توی دعوای امروز علیه خودمون استفاده نکنین اصلا می دونین چیه؟ما فقط حرفای هفته پیش یادمونه.

۱-اگر فکر می کنین چاقین خب حتما هستین .دیگه چرا باز می پرسین؟

۱-اگر از حرفای ما ۲ تا برداشت می کنین و یکیش شما رو عصبانی یا غمگین می کنه.پس منظور ما این یکی نبود اون یکی بوده.

۱-یا از ما بخواهید یه کاری براتون بکنیم یا بهمون بگید چطوری باید انجامش بدیم،نه هر دو تاش با هم!

۱-اگه خیلی احساس می کنید حتما باید یه حرفی رو بزنین حداقل تا آگهی بازرگانی تلویزیون صبر کنین تا وسط فیلم!

۱-کریستف کلمب از کسی ادرس نپرسید ما هم نمی پرسیم.

۱-ما مردا فقط اسم ۱۶ تا رنگ رو بلدیم.

۱-اگه ما پرسیدیم "چته؟"وشما گفتین"هیچی" ما هم فرض می کنیم چیزیتون نیست.البته می دونیم که یه چیزیتون هست ولی به دردسرش نمی ارزه.

۱-اگه یه چیزی می گین ولی نمی خواهین جوابشو بشنوین،پس ما هم یه جوابی می دیم که نخواهید بشنوید.

۱-وقتی می خواهیم با هم بریم بیرون ،هر چی که بپوشین خوبه. به جون خودمون راست می گیم.

۱-لباساتون کافیه.

۱-کفشاتون هم خیلی زیاده.

۱-اندام ما هم خیلی متناسبه .خپل هم خیلی خوبه!

خانومهای مجترم از این که این مطلب رو خوندین متشکرم ضمنا" اگر قراره امشب جدا بخوابیم اصلا"نگران نباشین.بیرون خوابیدن برای مردا مثل پیک نیکه.

توجه توجه این مطلب کاملا از طرف مردا بود و من قصد دارم جوابشو به کمک شما در پست بعدی بدم.

+ نوشته شده در  شنبه 29 اسفند1388ساعت 0:2  توسط shadi  | 

تفاوت سن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

فکر می کنم هممون میدونیم پسرها باید از دختر ها بزرگتر باشند.علاوه بر این که این مسئله باعث می شه آقایون حس قدرت خودشونو از دست ندن از نظر روان شناسی هم ثابت شده که دختر ها ۳ تا ۴ سال زودتر از پسر ها به بلوغ فکری می رسند.

ولی حتما خیلی هامون زوجهایی رو می شناسیم که با وجود این که خانوم از آقا بزرگتره ولی زندگیه خیلی خوب و رمانتیکی دارند.

حال یه سوال :اگر با یه آقا پسری آشنا بشید و خیلی از همه نظر براتون مناسب باشه و یه مدتی هم بگذره و کمی هم علاقه بهش پیدا کنید و بعد بفهمید که از شما کوچیکتره و فقط به خاطر این که شما رو از دست نده بهتون نگفته چی کار می کنید؟

وقتی ازتون می پرسه یعنی رابطمون این قدر ارزش نداره که به خاطر سن می خوای به هم بزنیش؟

وقتی تو این ۲ راهی قرار می گیرید چی کار می کنید؟(خودتونو کاملا بزارید تو این وضعیت نه این که ایده آل رو ببینید)

یکی از دوستام تو این وضعیت گیر کرده و من واقعا نمی تونم راهنماییش کنم چون خودم کسایی رو می شناسم که ۸ سال خانوم از آقا بزرگتره و زندگیه خوبی دارند ولی به نظر خودم مرد باید بزرگتر باشه چون زن بهش تکیه می کنه.البته بعضی از پسرها هستند که اصلا به قیافه و رفتارشون نمی خوره که تو سن کمی هستند در این مورد به نظر من اگر همو دوست دارند بهتره رابطشونو به هم نزنند شاید به جاهای خوبی رسید.

تا آدم تو این وضعیت نباشه نمیتونه نظر بده.به خاطر همین از شما دوستای خوبم می خوام نظراتونو بهم بگین شاید بتونم به دوستم کمک کنم.

......

در مورد دوستم که تو پست قبلی صحبتشو کردم با اون پسره به هم زد ناراحته ولی می دونه این براش بهتره.

 

+ نوشته شده در  جمعه 7 اسفند1388ساعت 2:24  توسط shadi  | 

؟؟؟؟؟؟؟؟؟

سلام دوست جونای خوبم.

بالاخره امتحانام تموم شد حالا می تونم چیزایی که تو این مدت فکرمو مشغول کرده رو واسه شما هم بگم .

یکی از دوستام حدود ۱ سالیه که با یه پسری دوسته تا حالا به طور جدی در مورد ازدواج با هم حرف نزدن ولی رابطشون تقریبا جدیه.

اینم بگم که یه چند ماهیه تو دو تا شهر جدا دارن زندگی می کنند.این دوستم هم همین روزا می شه ۲۷ سالش.(نکته ی مهم)

حالا که مقدماتو گفت مسئله اصلی رو می گم.چند وقته برای دوستم خواستگار می یاد و اون هم مونده که چه تصمیمی بگیره البته از هیچ کدوم از خواستگاراش خیلی خوشش نیومده ولی حضور این پسر باعث می شه زیاد به اونا فکر نکنه از طرفی میگه دیگه سنم به حدی رسیده که به فکر ازدواج باشم.ولی تو بلاتکلیفی مونده.

من بهش پیشنهاد دادم به دوست پسرش در مورد خواستگاراش بگه و در مورد برنامه ی آیندش بپرسه تا بدونه اگر قصد ازدواج داره کی تصمیم داره بیاد جلو تا ببینه میتونه این مدت رو صبر کنه مثلا شاید تا ۲ سال دیگه نخواد این کارو بکنه.البته گفتم مواظب باشه جوری نگه که به پسره بر بخوره.

به هر حال اون هم به حرفم گوش داد و به دوست پسرش گفت و از قضا اون ناراحت شده و گفته "این چه شوخیه مسخره ایه؟"!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!۱

دوستم هم نمیفهمه که اون چرا ناراحت شده منم نمیتونم بفهمم که چرا وقتی یه دختر از پسر می پرسه برنامه ی زندگیت چیه تا بتونه واسه زندگیه خودش برنامه ریزی کنه اون ناراحت میشه؟؟؟؟؟؟؟؟

یعنی دختر ها همیشه باید منتظر بمونند تا آقایون یه روزی تصمیم بگیرند برن خواستگاری؟

دختر ها باید چند سال به پای یه پسر بشینند؟

اگر اون پسر بعد از چند سال به این نتیجه رسید که می خواد با یکی دیگه ازدواج کنه تکلیف دختر با خواستگارای خوب از دست رفتش چیه؟؟؟؟؟؟؟؟

از شما دوستای خوبم مخصوصا پسرها می خوام منو از ایین نادانی خارج بفرمایید.

 

+ نوشته شده در  جمعه 25 دی1388ساعت 0:36  توسط shadi  | 

زن همه ناز است و مرد نیاز!!!!!!!!!!!!!!!!!!

چند وقت پیش با یکی از دوستای پسرم صحبت می کردم در واقع اون داشت باهام درد و دل می کرد و باعث شد تا من فکر کنم که این مطلب و بنویسم تا نظر شما رو هم بدونم.

این دوستم که خیلی دوسش دارم و مثل برادر دوقلومه چون تو یه روز در یه سال به دنیا اومدیم در مورد دوست دختر های قبلیش باهام حرف می زد و معتقد بود دختر ها قدر پسرایه خوب رو نمی دونند.

ماجرا اینه که اون یه دوست دختر داشت که خیلی دوسش داشت و از اونجایی که اعتقادات خاصی تو زندگیش داره می گفت :من همه جور کاری واسه دوست دخترم می کردم هر جایی می خواست بره من می رفتم دنبالش می رسوندمش همیشه جواب تلفنمو می دادم هیچ وقت بهش خیانت نکردم اگر اون نبود هیچ وقت مهمونی نمیرفتم همیه در اختیارش بودم و هر کاری می کردم تا اون خوشحال باشه ولی در نهایت اون بهم خیانت کرد و با یه پسره دیگه دیدمش"

این دوستم براش سوال مهمی تو زندگیش پیش اومده بود که چرا با اینکه همیشه سعی می کرد یه دوست پسره خیلی خوب باشه ولی همیشه دخترها باهاش قطع رابطه می کردند و یا بهش خیانت میکردند.

جوابه این سوال برام خیلی روشن بود و بهش گفتم اشتباه تو همینه که سعی می کردی خیلی خوب باشی و این مسئله دختر ها رو کسل می کرد چون زنها دوست دارند مرد ها رو به سمت خودشون بکشند و وقتی مردی همیشه کنار زن باشه و همیشه سعی کنه براش عالی باشه دیگه زن نیازی نمی بینه تا اون مرد رو به سمت خودش بکشونه این مرد براش تکراری می شه و شاید هم کسل کننده بشه و نا خود آگاه به سمت مرد های دیگه کشیده بشه.زنها دوست دارند مرد ازشون دور باشه تا همیشه از جذب دوباره و دوبارش لذت ببرند.

و عکس این قضیه در مورد مرد ها وجود داره چون اونها هم دوست دارند به سمت زن جذب بشن و وقتی زنی همیشه پیش مرد باشه و همیشه سعی کنه عشق خیلی زیادی رو به مرد بده در واقع اونو تو عشق غرق می کنه و اونو خفه می کنه.

مردها دوست دارندهمیشه جایی برای کشیده شدند به سمت زنها داشته باشند و وقتی زنی همیشه سعی میکنه برای مردش بهترین باشه مرد دیگه چیزی تو اون نمی بینه تا جذبش کنه و دیگه نیازی نمی بینه تا تلاش کنه و دل زن رو به دست بیاره.

و این همون ضرب المثلیه که میگه:زن همه ناز است و مرد نیاز.

وقتی اینارو به دوستم گفتم اون بهم گفت که جواب سوالی که مدتها اذیتش می کردو پیدا کرده

نظر شما چیه؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 آذر1388ساعت 1:7  توسط shadi  | 

من اوووومدم.

سلااام دلم واستون تنگیده بود.این 2 ماهی که نبودم مشغول کارای دانشگام بودم.مجبور شدم برم یه شهره دیگه واسه چند ماه یعنی الن هستم یه شهره دیگه. ولی دیگه قول میدم زوده زود بیام کلی خبر دارم واستون. فعلا بای
+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 آذر1388ساعت 23:35  توسط shadi  | 

عذاب وجدان !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

وای دارم دیوونه میشم .help لطفا!!!!!!!!!

اون دوست پسرم که اولین پستم در موردش حرف زدم که یادتونه گفتم همش زنگ می زنه می گه" می خوام جبران کنم"

از بس پیچوندمش عذاب وجدان گرفتم.آره می دونم همتون این جوری شدین.

این پسرا یه کاری می کنند که نه تنها یادت میره چی کار کردن بلکه خودتم مقصر می دونی!!!! والا

دیشب بعد از کلی خواهش راضی شدم ببینمش اومد در خونه با یه سبد گل.از اونجایی که بارون بود من زودی پریدم تو ماشین اونم گل به دست وایساد تو بارون گفت باید اینو از دستم بگیری منم می گفتم بارونه خیس می شم بزار پشت ماشین .بیچاره کلی ضایع شد. بعدشم همش تو راه بد اخلاق بودم کلا ۱۰ کلمه هم حرف نزدم.هر کاری می کرد منو بخندونه موفق نمیشد.راستشو بخواین من وقتی سگ میشم خیلی بدم.

موقع شام خوردن هم همش غر می زدم فکر کنم کوفتش شد.

وقت خداحافظی هم به یه دستت درد نکنه اکتفا کردم.

حالا هم عذاب وجدان دارم فکر می کنم دارم اذیتش می کنم.چند ماهه دارم میپیچونمش نمی پیچه خوب من چی کار کنم؟هر چی می گم زنگ نزن زنگ می زنه منم حسه تلافی کردنم گل می کنه ولی فکر کنم دیگه بسشه نه؟

اصلا نمی تونم حسه گذشته رو بهش داشته باشم. ولی این قدر خواهش میکنه که نمی تونم کاری کنم.

من نمی دونم این پسر ها واسه چی کار اشتباه می کنند که بعدا به غلط کردن بیوفتن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

واسه چی وقتی بهشون میگی این کارارو نکن همه چی خراب میشه اون قدر با غرور برخورد میکنند که یعنی اصلا برام مهم نیست ولی وقتی می ری تازه می فهمند چه اشتباهی کردن!

کاش ما چه دختر چه پسر فکر نمیکردیم که اون همیشه  موندگاره اون وقت خیلی از کارارو نمیکردیم.

کاش اون قدر واسه هم ارزش قائل می شدیم که هیچ  وقت شخصیت طرف مقابلمونو چه با خیانت چه توهین یا با رفتارهای زشت زیر سوال نمی بردیم.

چون هر کسی واسه شخصیت خودش ارزش قائله و تا یه حدی کوچیک شدن اونو تحمل میکنه بعضی ها کمتر بعضی ها مثل من بیشتر.(این بیشتر مربوط به ارزش بود نه تحمل)

دوستای خوبم بیاین غرور و بزاریم کنار اگر تو رابطمون داریم اشتباه می کنیم همین الان تمومش کنیم چون بعضی از اشتباها تو نمی شه جبران کرد.

 

راستی اگر کاری کردین که مطمئن هستین باید عذر خواهی کنید همین الان این کارو بکنید چون بعضی وقتها زمان حلال مشکلات نیست بلکه اونو بدتر می کنه.

 

به امی خوشبختیه همتون.

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 شهریور1388ساعت 13:20  توسط shadi  |